دسامبر 24, 2009 در 4:20 ب.ظ (بین مردم)
این پست مرتب به روز خواهد شد ، لطفا در وبلاگهای خود لینک دهید و دنبال کنید
ساده ترین راه برای کمک به مونا در هرجا که هستید
1 – یک پزشک عمومی برایتان آزمایش “اچ-ال-ای : کلاس یک” (HLA – Class1) بنویسد.
2 – یک آزمایشگاه پیدا کنید که بتواند آزمایش “اچ-ال-ای : کلاس یک” برایتان انجام دهد.
3 – نتیجه آزمایش را به ایمیل خواهر مونا با آدرس زیر ارسال کنید:
mina.zarei64@gmail.com
نکات مهم
1- آزمایش به گروه خونی ربطی ندارد.
2- اگر خون شما منطبق باشد، تنها نیاز است مقداری خون از شما گرفته شود که بسیار ساده است و تمام هزینه های سفر شما به امریکا پرداخت خواهد شد.
3- برای یافتن آزمایشگاه در هر کشوری از این سایت میتوانید استفاده کنید.
4- دلیل برنگشتن مونا به ایران، شرایط جسمیشه و الان دو ماهه توی ICU بستریه.
5- بیماری مونا،طبق اطلاعات این صفحه، PNH است.
ادامهی این ورودی را بخوانید »
192 دیدگاه
دسامبر 24, 2009 در 8:07 ق.ظ (بین مردم)

درباره مونا
فکرش هم سخت است آدمی که بشناسی و مدتها را باهم سر کلاسهای مختلف نشسته باشی، صبح اول وقت ببینی روی تخت بیمارستانی در فلوریدا با صورتی رنجور، انتظار کمکت را میکشد و تو هیچ از دستت برنمی آید مگر اطلاع رسانی مکرر. من نمیدانم شرایط انتقال به ایرانش امکان دارد و کمکهای مالی مثلا میشود فرستاد یا نه اما به نظرم اولین کاری که میشود کرد پخش هر چه بیشتر درخواستهای اوست. پس لطفا اگر در بالاترین این متن را میخوانید با امتیاز مثبت خود به اطلاع رسانی کمک کنید.
نمیخواهم که سر دولتهای ایران و آمریکا سر شاخه و شانه کشیدنشان برای هم سالهاست به چشم دشمن به هم نگاه میکنند و این ملتهای مظلوم گوشت قربانی اختلافات بی پایانشان است و حتی راضی نمیشوند سریعا برای پدر و مادر این دوستمان ویزا صادر کنند حرفی بزنم زیرا که وقت تنگ است و ما نیز که قطعا همکلاسیهای بیخبری بوده ایم، دیر فهمیده ایم. عین نامه مونا را اینجا آورده ام و خواهشمندم تا آنجا که امکان دارد این نامه را پخش کنید بلکه به لطف ارتباطات جهانی، بتوانیم کاری برای این هموطن عزیزمان بکنیم. نامه مونا را در زیر میخوانید:
به همه دوستان ایرانی مقیم آمریکا
اسم من مونا است، من این نامه را از روی تخت ICU در بیمارستان Jackson میامی فلوریدا برای شما می نویسم.
من دانشجوی دکترای برق در دانشگاه بین المللی فلوریدا هستم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف تهران در تابستان 2007 از چندین دانشگاه آمریکا بورس تحصیلی گرفتم. من فلوریدا را برای تحصیل انتخاب کردم و در آگوست 2007 وارد دانشگاه شدم. متاسفانه 4 ماه بعد از اقامتم در آمریکا در نوامبر 2007 بیمار شدم و پزشکان بیماریم را یک بیماری نادر خونی تشخیص دادند. این بیماری بتدریج باعث نارسایی مغز استخوانم شده است.
با وجود تاثیرات شدید و عوارض ناشناخته و تحمل ناپذیر این بیماری من به تحصیل، تدریس و تحقیق دانشگاه ادامه دادم تا بورس و بیمه ام را حفظ کنم. پزشکان تمام تلاش خود را انجام داده اند ولی نتیجه ای حاصل نشده است و من هر روز با عوارض مختلف این بیماری دست به گریبانم. در حالی که من بسیار به حضور و حمایت والدینم نیاز مندم، آنها هنوز موفق به گرفتن ویزا نشده اند. من یک دختر 26 ساله در یک کشور غریب 2 سال به تنهایی با این بیماری غریب و لاعلاج جنگیده ام. دور بودن از خانواده و بستری شدن در بیمارستان که دیگر زندگی روزانه من شده است، من را از نظر جسمی و روحی از پای در آورده است.

مونا روی تخت بیمارستانی در فلوریدا
در اکتبر 2009 با دردی شدید وارد بخش اورژانس بیمارستان شدم، هر چند این اولین بار نبوده که من در شرایط اورژانس بوده ام، اما این بار طاقت فرساترین تجربه من بوده است. اکنون 2 ماه است که من به طور مداوم در ICU بستری می شوم.
تیم پزشکی من به این نتیجه رسیده است که تنها راه نجات من پیوند مغز استخوان است. من بانکهای بسیاری را برای مغز استخوان جستجو کرده ام اما نتیجه مایوس کننده بوده است. چون از نظر علمی احتمال پیدا کردن اهدا کننده از میان ایرانیان برای من بیشتر است، چشم امیدم به حمایت شما ست.
برای پیدا کردن اهدا کننده مناسب نیاز به تست DNA است. این تست بسیار ساده بوده و از طریق آزمایش روی بزاق دهان قابل انجام است که خود نیز می توانید به راحتی این نمونه را تهیه کنید که هزینه ای هم در بر ندارد.
سازمان PACI که خدماتی برای بیماران ایرانی سرطانی مقیم آمریکا ارایه می دهد، این امکان را فراهم کرده که شما بتوانید این تست را تا پایان ماه ژانویه 2010 به طور مجانی انجام دهید. می دانم که زمان محدود است ولی من به کمک و همیاری شما امیدوارم.
اگر شما به عنوان اهدا کننده مناسب تشخیص داده شدید پیوند مغز استخوان انجام می شود. ولی این پیوند نیازی به عمل جراحی ندارد. آنچه نیاز است فقط مقداری از خون شما است. پزشکان سلول های بنیادی از خون شما را به من تزریق می کنند.
ماههای اخیر، این بیماری من را به وضعیت نا امید کننده ای رسانده است، نمی دانم چه مدت زنده خواهم بود ولی این را می دانم که تنها چیزی که می تواند مرا زنده نگه دارد پیوند مغز استخوان است. من به کمک شما چشم امید دوخته ام و فکر اینکه چنین ایرانیان مهربانی در اطراف من حضور دارند مرا به آینده و زندگی ام امیدوار می کند.
من واقعاً به کمک و همیاری شما برای یافتن اهدا کننده مناسب نیاز دارم.
یک نجات دهنده باشید.
با احترام
مونا زارعی
ایده هایی نظیر انتقال به ایران، دادن تست در ایران، کمک مالی و … حتما به ذهن مونا و خانواده اش رسیده است. شاید عملی باشند ولی فکر میکنم در گام نخست پخش درخواست فعلی او مهمترین کاری باشد که باید انجام دهیم. خواهشی که دارم این است که خود را برای لحظه ای تلخ در شرایط پیش آمده برایش بگذارید وتا جایی که میتوانید فعلا این پیام را پخش کنید.
- در سایت http://join.marrow.org ثبت نام کنید.
- وقتی از شما “Promo Code” خواسته میشود، JOIN4HOPE یا PACI4HOPE را وارد کنید تا به طور رایگان ثبت نام نمایید.
- فرمهای آنلاین را پرکنید تا برایتان کیت آزمایش ارسال شود.
- دستورالعملها را برای فرستادن نمونه ای از بزاقتان اجرا کنید و کیت را برگردانید.
در کشورهای دیگر باید به نمایندگیهای بانک اطلاعات اهداکنندگان غیرخویشاوند مراجعه کنید. اطلاعات زیر بخشی مربوط به برخی از کشورهاست.
BONE MARROW CENTERS IN EUROPE & CANADA TO GET REGISTERED AS A DONOR:
Germany
Knochenmarkspenderzentrale Dusseldorf
+49 (211) 811-9145
DKMS Deutsche Knochenmarkspenderdatei
+49 (7071) 943-152
Israel
Hadassah Medical Organization
+972 (2) 643-4035
+972 (2) 677-7513
Netherlands
Europdonor Foundation
+31 (0) 71 568-5325
Norway
The Norwegian Bone Marrow Donor Registry
+47 (23) 07-3770
Sweden
The Tobias Registry of Swedish Bone Marrow Donors
+46 (8) 746-8020
Canada
http://www.blood.ca/centre apps/internet/uw_v502_main engine.nsf/page/E_ubmdrPKG -intro?opendocument&CloseM enu#
USA
If you reside in the U.S., you need to register through BE A MATCH FOUNDATION/CITY OF HOPE. To register for FREE, visit http://paci.org and follow the instructions on their homepage.
If your country is NOT listed, find your local BONE MARROW REGISTRY agency to register and participate.
در ایران آدرس بانک http://www.iscdp.org است که البته هنوز مطمئن نیستم از این طریق بتوان به مونا کمک کرد. در هر صورت پیگیری میکنم و مجددا اطلاع خواهم داد. اطلاعات بیشتر را میتوانید در نظرات این لینک ببینید.
39 دیدگاه
دسامبر 3, 2009 در 7:52 ق.ظ (اندرونی)

شو را باید خوب به پایان برسانی. باید عین ویترین مغازهها جنس قلابی و به درد نخورت را چنان زرق و برق دهی و تعریف کنی که خودت هم باورت شود که جنس نابی هستی
این همه یال و کوپال آویزان میکند طاووس بیچاره که به جنس ماده بفهماند که خیلی جنس نر خوبی است و نسبت به نرهای دیگر خیلی برتر است. حالا هرچه این جنس ماده خودش امتیاز داشته باشد، نرهای بیشتری دور و برش را میگیرند و برایش پر و بال میگشایند. این کفترها هم دنیای خاص خودشان را دارند و آنقدر کوکوکو میکنند تا بلکه ماده ای در میان همهی این کوکوکوها به تورشان بخورد وتسلیمشان شود. در بعضی حیوانات که نرهای زیادی وجود دارند کار حتی به خون و خونریزی میرسد.
حالا این قضیه دانشگاه خارجی رفتن هم شبیه همین است. باید برای این استادها پر و بال بگشایی و نشان بدهی همانی هستی که میخواهند. پشت این پر و بال گشوده هم هیچ نباشد، نباشد. شو را باید خوب به پایان برسانی. باید عین ویترین مغازهها جنس قلابی و به درد نخورت را چنان زرق و برق دهی و تعریف کنی که خودت هم باورت شود که جنس نابی هستی.
شانس بیاوری نفهمند، پذیرشت را بدهند و بعد چهار-پنج سال باز رنج بکشی تا وقتی که دیگر نه یال و کوپالی مانده باشد، نه زنی، نه خانه ای و نه زندگی ای.
۱ دیدگاه
نوامبر 12, 2009 در 10:06 ق.ظ (بین مردم)

تولید نسل یک انتخاب است، نه یک وظیفه
حالم گرفته شد امروز از خواندن این خبر هولناک که پدری برای بیرون کشاندن فرزندش از مخفیگاه او را آتش زده است. قبلا یک فیلم دیده ام به نام Idiocracy که توسط یک دوست عزیز معرفی شده بود و داستانش اینطور شروع میشد که آدمهای باهوش برای بچه دار شدن کلی فکر می کنند، برنامه ریزی میکنند پشیمان میشوند، از خیر تولیدمثل میگذرند چون منطقی نمیدانند، اما آدمهای کم هوش اصلا فکر نمیکنند، عین کرمها زیاد میشوند و جامعه را پر میکنند و این روند برای چندسال که طول میکشد، نسل باهوشها منقرض میشود و جامعه میشود یک مشت خنگ که رییس جمهورشان را تنها بر اساس یک ایده ساده انتخاب می کنند.
قصد ندارم جامعه را دو تکه کنم و برچسب بزنم، اما شما بگویید با پدری که زیر فرزندش آتش روشن میکند چه کنم؟ بگویم اعصابش خورد شده و نفهمیده چه میکند؟ حالا این نمونه نسبتا وحشتناکی است. نمونه های وحشتناکتری هم بوده اند. مثلا همین پارسال مرد اتریشی را پیدا کرده بودند که دخترش را عین سگ توی یک سیاهچال برای حدود بیست سال نگه داشته بود بارها مورد ت.ج.ا.و.ز قرار داده بود. حالا باز تو بگو این دو تا روانی بودند و ال و بل. با آنها چه کنم که همینجوری سر “هر آنکس که دندان دهد نان دهد” شروع میکنند به تکثیر ژنهای بی عقلیشان ، یا از آن بدتر، آنقدر دختر میزایند تا بلکه پسری بیاید که نام منحوس پدرش را تا ابد نگهداری کند. با اینها چه کنم؟
قبل از بچه دار شدن فکر کن. ببین دلیل معقولی داری؟ ببین سرمایه لازم در بساط داری؟ ببین طاقت بازیگوشیش را داری؟ طاقت آزارها و سوالهایش را داری؟ ببین که از نظر روانی آماده هستی؟ فرصت تربیتش را داری؟ بعد شروع کن به تولید نسل. تولید مثل یک انتخاب است، نه یک وظیفه.
5 دیدگاه
نوامبر 10, 2009 در 2:55 ق.ظ (سوررئال)

من مانده ام این آدمها چرا تجربه بقیه هم نژادهایشان را نگاه نمیکنند و همینجور سرخوش سرخوش دارند میروند سمتی که آنها هم تکه پاره شوند.
با سلام بر سلطان کهکشانها.
رییس این زمینیها تازگیها گیر داده طرحی را در کشورشان به اجرا بگذارد به نام طرح تحول اقتصادی ، قرار است اقتصاد را یکهویی جوری متحول کند که تنبل زمینیها حالش را ببرند. این رفیق زمینی ما میگوید با این طرح هر کسی کمتر کار و تلاش کرده باشد، یعنی همین تنبل زمینیها ،بیشتر حالش را میبرد. مثلا توی این طرح قرار است آدمهایی که یک عمر جان کنده اند و خون دل خورده اند و از هزار تفریحشان زده اند و حالا زندگی خوبی به هم زده اند را له کنند، عوضش حال بدهند به یک مشت تنبل زمینی که دنبال خوشگذرانی بوده اند و همچین هنر خاصی ندارند و به جای اینکه اینها بروند برای زمینشان کار تولید کنند، منتظرند زمینشان برای اینها کار تولید کند و بهشان پول مفت بدهد. اصلا این رفیق ما میگوید رییس این تنبل زمینیها که با همین سیاست آمده شده رییس اینها. بدبختی این است که به نظر میرسد نژاد تنبل زمینیها اکثریت این زمینیها را تشکیل میدهند و حاضرند برای پول مفت یکی را بکنند رییسشان و همین است که صدای آن غیرتنبلها را درآورده است و آنها فکر نمیکنند اینقدر تنبل زمینی وجود داشته باشد و هی میگویند توی انتخاب این رییس یکجورهایی انگولک شده است. توی این طرح اصلا معلوم نیست معیار دسته بندی طبقاتی آدمها توی این همه طبقه چرا تنها براساس دارایی تعریف میشود. میگویند قبلا هم توی شمال کشوری بوده به نام شوروی که یکجور دیگر این بازی را سر ساکنانش در آورده که البته توسط مردمش تکه پاره و فرت شده است. آنجا هم دیگر فرق نمیکرده کی چقدر کار میکرده، چون به تنبل زمینیها برمیخورده آن غیرتنبلها چیزی داشته باشند که آنها نتوانند مفت داشته باشند. حالا همه اینها به کنار من مانده ام این آدمها چرا تجربه بقیه هم نژادهایشان را نگاه نمیکنند و همینجور سرخوش سرخوش دارند میروند سمتی که آنها هم تکه پاره شوند.
قربان چشمان شهلایتان بروم. تماس فرت
7 دیدگاه
نوامبر 9, 2009 در 3:43 ق.ظ (محض خالی نبودن عریضه)

جوانان یادشان باشد هر روز میتوانند کلی مطلب به دانستههایشان اضافه کنند به شرط آنکه ذهنشان را با مسایل بسیار زیاد و غیرضروری آشفته نسازند و متمرکز شوند
هر چه دلم میخواهد عین آدم حسابی ها شبها را بگیریم بخوابم و روزها را عین آدم حسابی ها بیدار بمانم نمی شود. حالا اینکه زندگی اینجوری زندگی مزخرفی است، شکی در آن نیست. حالا اینها چه ربطی داشت؟باور کنید هیچ ربطی ندارد، اما امروز این پروفسور سمیعی را نشان دادند توی تلویزیون به مناسبت عضویتش در نظام پزشکی، نمی دانم بیست و سی بود که ده دقیقه به نه پخش شده بود به خاطر اشکال فنی یا یک برنامه مزخرف دیگر، باز یک سوال کلیشهای پرسیدند که توصیه شما به جوانان چیست. داشتم آماده میشدم برای حالت تهوع که دیدم پروفسور جواب غیرکلیشه ای و اتفاقا توصیه خوبی بروز داد. گفت که “جوانان یادشان باشد هر روز میتوانند کلی مطلب به دانستههایشان اضافه کنند به شرط آنکه ذهنشان را با مسایل بسیار زیاد و غیرضروری آشفته نسازند و متمرکز شوند.”
این حرفش را باید طلا گرفت نصب کرد بالای در فیس بوک و گودر و همه سرویسهای مفید اما مزخرفی که باعث اتلاف وقت می شوند و آدم را گیج و حیران از این حجم عظیم اطلاعات میکنند. به من چه که فلان کاریکاتوریست چه کشیده امروز یا چه میدانم ابراهیم نبوی چطوری امروز احمدی نژاد را مسخره کرده. البته برای خندیدن ولذت بردن خوب است ، اما موضوع میشود همان قضیه تلویزیون ایران که آدم بین تبلیغات تلویزیونی گاهی هم سریال تماشا میکند. به قول احمدی نژاد: “این خوبه؟ این درسته؟ این ادبه؟”
خلاصه کلام در پایان واسه اینکه وقتتون را با خوندن این نوشته تلف نکرده باشید چند تیپ عرض میکنم خدمتتون:
- شما مسئول حل مشکلات جهان نیستید، پس تا جایی که میتونید در بالاترین، فیسبوک و گودر لینک به اشتراک نگذارید
- تا جایی که نفس اماره تون اجازه میده، توی فیسبوک برای کسی کامنت نذارید و لایک نکنید چون هی نوتیفیکیشن میاد و کرمتون میگیره برید بخونید بعد شما کی حرف بی اهمیت دیگه ای زده
- اگه منو دیدید بهم اینا رو یادآوری کنید!
2 دیدگاه
نوامبر 5, 2009 در 11:09 ب.ظ (اندرونی)

مساله ما آدمها، بدبختیمان این است تطابقی بین نیازها و پاسخهای اکثریتمان وجود ندارد. پاسخها زمانی ارسال می شوند که دیگر گیرنده ای باقی نمانده است
این لایه ازن بیچاره که تقصیر ندارد، مشکلات جوی است که این بلاها را سرش می آورد. بعضیها فکر میکنند این چیزها تقصیر لایه ازن است اما باور کن دست خودش نبوده است. چندین روز از است که از خانه جم نخورده ام و هیچکار مثبتی نکرده ام و تا توانسته ام وقتم را تلف کرده ام که یادم برود امتحانی در پیش است. دقیقا نمیدانم چه مرگم است و اگر بگویم چه موقعیتهای بی نظیری را همین چند روز به دست خودم آتش زده ام که باورتان نمیشود. از قراردادهای بالای 10 میلیون گرفته تا ادامه تحصیل در آن سوی مرزهابا آسمان آبی . سوال بدی است اینکه بپرسی اینکار را بکنم که چه بشود. بعد اگر آن چه فلان شود چه شود و همینطور ادامه دهی که آخر برسی به اینکه هیچ نمیشود.
فهمیده ام که می توانم پول در بیاورم و از این بابت خیالم راحت است. پول هم برای این است که محتاج کسی نباشی وگرنه پول داشته باشی که چه بشود؟ آخرش میروی فضا و میگردی و برمیگردی آخرش زمین. که چه بشود؟
نمیدانم اینها که میگویم از سر دلخوشی است یا اینکه تازه فهمیده ام ته این زندگی هیچ چیز جالبی وجود ندارد. بدبختی اش این است که با فتح هر قله، تمایلت برای قله های بعدی کمتر و کمتر میشود. منحنی اش از این منحنیهای نزولی است که آخرش به یک عدد ثابت میرسد و تا مرگ امتداد پیدا میکند. در سیاره فضاییها، تیره هایی از قزمیتهایی وجود دارند که چون به این حالت میرسند میگویند وقت ازدواجشان است. اما نه اینجا سیاره آنهاست نه من بلانسبت قزمیت هستم.
پس اینکه چه مرگم است را نمی دانم اما میدانم که در یکسال گذشته بلانسبت قزمیت آنقدر سگدو زده ام و شاید دلیل این همه کرختی و افسردگی فشارات اسمزی باشد که بر سرتاسر وجودم وارد آمده است. نشسته ام توی خانه و روزها را یکی یکی شوت میکنم که بروند گم شوند تا شاید نور امیدی، چیزی بتابد بر زندگی ام و ازین فلاکت رهایی یابم، اما دریغ از نور یک کبریت آبخورده.
حیف از آن روزهای پر انگیزه که با اشتیاق از شرکت به خانه برمیگشتم و با خودم فکر میکردم که زمین و زمان در اختیار من است. مساله ما آدمها، بدبختیمان این است تطابقی بین نیازها و پاسخهای اکثریتمان وجود ندارد. پاسخها زمانی ارسال می شوند که دیگر گیرنده ای باقی نمانده است.
3 دیدگاه
نوامبر 5, 2009 در 7:07 ب.ظ (محض خالی نبودن عریضه)

جواب همه اینها در پیچ و تاب و ترتیب قرار گرفتن این میله های نردبان وجود آدمهاست
همهاش زیر سر همین دو رشته به هم تابیده است.بچه که چشم باز میکند نمی داند چرا تنش میخارد برای شر بودن و آتش سوزاندن.بدبخت دست خودش نیست، این دو رشته است که وادارش میکند. آن یکی را میبینی لاغر سر به زیر و مودب و خجالتی است و این یکی تپل و بانمک و کله گنجشک خورده. این بیچاره که همه اش افسرده است و آن یکی که الکی خوش است و روی ابرها پرواز میکند. جواب همه اینها در پیچ و تاب و ترتیب قرار گرفتن این میله های نردبان وجود آدمهاست.
۱ دیدگاه
نوامبر 5, 2009 در 11:45 ق.ظ (اندرونی)

لعنت به شما مواد مخدرهای اینترنت
من خواستم فیسبوک را بگذارم کنار و بچسبم به کار و زندگی ام، نمی دانستم گیر گودر می افتم و توییتر و دیگ وحالا وردپرس. لعنت به شما مواد مخدرهای اینترنت
نوشتن دیدگاه
نوامبر 5, 2009 در 11:23 ق.ظ (بین مردم)

بگذار تا اگر دوست دارد ، گرافیست شود، فرشچیان شود برای خودش یا اصلا بگذار هیچ نشود اما شاد زندگی کند
پدر نعره میکشد از آنطرف ده سانتیمتر دیوار و صدایش دلهره عجیبی به دل من می اندازد چه برسد به آن دختر هفت-هشت ساله که تازه مدرسه رفته و نمی فهمد اگر از تهران تا کرج پنجاه کیلومتر باشد و از کرج تا قروین صد کیلومتر، از قرار از تهران تا قزوین چندکیلومتر می شود.
من که میدانم کودک “از قرار” را نمیفهمد و ناله میکند و پدر ناله کودک را نمی فهمد و نعره میکشد که غلط کردی که ناله میکنی، بگو کجا را نمی فهمی تا بگویم برایت و اگر ناله کنی همچین میزنم توی دهنت که بچسبی به دیوار و عین بازجوها می افتد به جانشو صدایش را بلند میکند و داد میزند که وقتی سوال میکنم جواب بده! چکارش داری بچه را که عاشق عموپورنگ است و درس و مشق نمی خواهد. درس بخواند که چه بکند؟ بفهمد از تهران تا قزوین میشود جمع دو عدد اشتباه که تو خوشحال شوی که بچه ات باهوش است و فردا مهندس میشود تا مثل آن یکی دوست درس نخوانش کلفت نشود یا مثل آینده برادرش حمال؟ برادرش را میگویم که تازگیها راهنمایی رفته و سر و گوشش میجنبد که جیم شود و سر به سر خواهرش بگذارد و جیغش را دربیاورد و هرهر بخندد.
وای که از راهنمایی باید مغزشان را تکه تکه کنند بریزند پای امتحانهای تستی و مدرسه تیزهوشان و معلمشان صدم صدم نمره شان دهد و از همان اول ابتدایی یادشان باشد که معدل هم در این کنکور لعنتی موثر است و آنقدر از مغزشان خرج کنند تا وقتی به دانشگاه رسیدند، فیوزشان بسوزد و حالشان از دوپلر و گربه شرودینگر و فضای ان-بعدی به هم بخورد؟ بگذار درسهایش بازی باشد و نمره هایش به جای الف، ب باشد. بگذار وقتی به سن من رسید، مغزش هنوز حال و حوصله حل مساله داشته باشد. اصلا تو که خودت خطاطی، بگذار تا اگر دوست دارد ، گرافیست شود، فرشچیان شود برای خودش یا اصلا بگذار هیچ نشود اما شاد زندگی کند. چرا برای همه شما پدر و مادرهای شرقی منتهای آمال و آرزو مدارک مزخرف دانشگاهی است؟ بچه میخواهید چکار؟
2 دیدگاه